|
سلام سلام من اومدم البته خوشحال تر از روزای دیگه بلاخره بعد از ماهها تلاش و دردسر، کار شبیه سازی
یکی از میادین نفتی رو در حالت های مختلف، خفن گونه به اتمام رسوندیم الان مونده کار آنالیز اونم که کار حضرت نوح واسم دعا کنید
اندر احوالات همسریک برنامه
نویس شوهر: سلام من login کردم
. زن : لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی ؟ شوهر: Bad command or file name زن : ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم . شوهر: Retry,cancel,syntax error ,abort زن : خب حقوقت رو چی کار کردی ؟ شوهر: Read only , try after some time, file in use
زن : پس حداقل کارت عابر بانکت رو بده به من . شوهر: Access denid ,
sharing volation زن : میدونی ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود . شوهر: Mistach Data
Type زن : تو یک موجود به درد نخور هستی . شوهر: By Defult زن : پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم . شوهر: Hard Disk Full زن : ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه ؟ شوهر: Detect unknown
virus زن : خب مادرم چی ؟ شوهر: Error Unrecaverable زن : و رابطه تو با رییست ؟ شوهر: Write
Permission The Only User With زن : تو اصلا من رو بیشتر دوست داری یا کامپیوترت رو
؟ شوهر: Parameters Too Many زن : پس منم میرم خونه ی بابام . شوهر: illegal Operation , It will Be Closed ,Program Performed زن : خوب گوش هات رو باز کن ، من
دیگه بر نمیگردم . شوهر: Close All Program and Logout For Another User زن : میدونی صحبت کردن با تو فایده
ای نداره ، من رفتم . شوهر: It’s Now Safe To Turn Off Your Computer پ.ن: و اندر احوالات خودمان تصاویر گویا هستند
دوستان عزیز برای این پست جوابیه شعر کوچه (فریدون مشیری)، که خانم
هما میرافشار سرودن رو انتخاب کردم. امیدوارم که خوشتون بیاد بی تو طوفان زده دشت جنونم ... صید افتاده به خونم .. تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم.... بی من از کوچه گذر کردی و رفتی... بی من از شهر سفر کردی و رفتی... قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم... تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم... توندیدی... نگهت هیچ نیوفتاد به راهی که گذشتی.. چون در خانه ببستم ... دگر از پای نشستم.. گوییا زلزله آمد.. گوییا خانه فروریخت سر من... بی تو من در همه شهر غریبم… بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی... برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی... تو همه بود و نبودی … توهمه شعر وسرودی... چه گریزی زبر من که ز کویت نگریزم... گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم… من ویک لحظه جدایی... نتوانم نتوانم… بی تو من زنده نمانم هما میر افشار پ.ن : دوستان عزیزی که سوال کرده بودن شعر
اشکان و رها سروده خودم بود و دوستی که اجازه استفاده خواسته بود لطفا با ذکر نام وبلاگ استفاده کنید پ.ن .2: ممنون از همه دوستانی که بمن لطف داشتید پ.ن.3 : از دوست گل و بسیار عزیزم (س.س ....سایه ها) میخوام تشکر کنم چون شاید اگر اون نبود این وبلاگ هم نبود
این شعر ادامه شعر در پست قبلی است هر دمی بر عشق خود او می فزود لحظه لحظه، او
رها را می ستود سالها بگذشت و چرخ روزگار داد آنها را دو
فرزند از قرار بود اشکان عاشق و بی مدعا همدم و مغروق در
عشق رها طی این مدت، رها
تغییر کرد راه و رسم دیگری
در پیش کرد گاه گاهی عشق اشکان را رها زد محک همراه با
ناز و ادا سر به سر ناز و کرشمه می نمود کار لجبازی خود را
می ستود آن طرف اشکان ز هر
در رو سپید آزمون را گشت
خارج، با امید شد رها راحت خیالش
در نهان از ثبات عشق
اشکان، هر زمان چون رها گستاخیش
افزون نمود مرد عاشق بر
خضوعش می فزود چون که او معشوقه ای مغرور بود دیگر از اشکان
دمی راضی نبود در خیال خود تصور می نمود گر کمی بر صبر
خود او می فزود عاشقی بهتر بشد از آن او نیست اشکان لایق
و همسان او گاه گاهی لب به تحقیرش گشود هم ورا
آزرده، غمگینش نمود آن طرف اشکان، دلش راضی نبود هم چنان او عشق
خود را می ستود او دلش آزرده، لیکن با رها همچو سابق، مهربان، بی
ادعا سرزنش ها را تحمل می نمود در دلش هم همچنان
امید بود او رها را داد پیغامی ز دور هست عشق حساسو
روشن همچو نور میشود سرما زده این نو نهال در پی بی مهری
و بیند زوال روزها بگذشت و روزی از قرار در یکی مهمانی و
جمع، آشکار کرد تحقیر عشق ِ اشکان را، رها سخره کرد او را و
دادش این ندا من بُدم شایسته تر از عشق تو همدمی با من زیاد
از حق تو چون که اشکان این سخن ها را شنید ناگهان از قلب او
چیزی پرید کاسه صبرش سر آمد ناگهان هم جوابش داد و
هم شد نادمان صبح دم چون سوی منزل شد رها او بزد فریاد پس
کو بچه ها؟؟! بعد چندی، نامه ای دستش رسید حاویش این بود، عشقت
هم پرید جستجو کن عاشق دلخواه خویش تا شوی آسوده و
نی دل پریش آن زمان اشکان دگر ایران نبود بچه ها را نیز با
خود برده بود شد رها تنها و نالان بعدِ آن شرمسار از کار
خویش و نادمان در پی اصرار بر آن اشتباه زندگی و عاشقی هم
شد تباه او ندید اشکان و فرزندان دگر آن چنان گویی
نبودش، هیچ اثر پس نباشد اِشتبه را هر زمان فرصت جبران برای
نادمان این چنین شد آخر این داستان تا شود پندی برای
مردمان
سلام به همه دوستان گلم ممنون از لطفی که همگی نسبت به من داشتید (بدجور در گیر پایان نامه هستم طبق وعده یکی از شعرهای جدیدم رو تو این پست میگذارم و امیدوارم که بپسندید در شروع حرف من نام تو است آنکه نام عشق از او جاری است میکنم آغاز زان پس قصه را ماجرای عشق اشکان و رها بود اشکان اهل درس و سربه راه صاف و صادق ، دور از خبط و گناه صبح و شب سرگرم کار خویش بود دل ز هر وابستگی وا می نمود آن چنان سرد و تهی از مهر بود هر که می دیدش، بگفت او سحر بود هر چه مادر کرد با او گفت و گو تا کند همسر برایش جستجو گفت مادر سینه ام از دل تهیست عاشقی حرف گزاف و لوده گیست صد هزاران مهر جمعی یا تکی می نجنباند دلم را اندکی بعد ماهی از پس آن ماجرا اتفاقی آشنا شد او با رها جمعه روزی بود چون در را گشود قرص ماهی پشت در استاده بود چون بدیدش،مات و سرگردان بشد دست و پا گم، منگ و آویزان بشد کاسه نذری ز دستش سر بخورد کاسه بشکست و دمی او جم نخورد آن چنان کردش رها ، مدهوش و مست چون تو گویی از سرش تدبیر جست روزگاران در پی اش آواره شد دم به دم دنبال راه چاره شد در فراق یار او را جان نبود عاشق بیچاره را درمان نبود شد رها تنها کلید هستی اش چون که او باشد دلیل مستی اش عشق ویرانش بکرد و سوختش روزگاران درس مهر آموختش چون رها پاک و زلالش یافت کرد راه و رسم عاشقی آغاز کرد دل به اشکان داد و همراهش بشد مونس و هم درد جانکاهش بشد درپی کار دل و لطف کمال چرخ گردون گشت و حاصل شد وصال روزها بعد از وصال و عشق یار دم به دم میسوخت اشکان از نگار هر دمی بر عشق خود او می فزود لحظه لحظه او رها را می ستود و این داستان ادامه دارد.... پی نوشت: دوستان عزیز خیلی خوشحال میشم اگه از نظرات و انتقاداتتون رو راجع به شعرم مطلع بشم (واسم جالبه اگه بدونم چه حدسی راجع به ادامه داستان میزنید. آیا حدستون درسته؟
سلام میخوام واسه اولین پستم یکی از بهترین شعرهای فریدون مشیری رو بذارم خودم که واقعا دوستش دارم.میدونم شاید خیلی این شعر رو خونده باشید ولی باز هم خوندنش لطف خاصی داره. اگه شد تو پست بعدیم یکی از شعر های خودمو میذارم بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید: تو به من گفتی: - «از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن، آب آیینه عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛ باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!» با تو گفتم: «حذر از عشق!- ندانم سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...» باز گفتم که: «تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم!» اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم. نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! فریدون مشیری |
About![]()
اهل این خاک آباد Archivesآذر 1388آبان 1388 Links
خلوت فلیتسا |